|
دوزخیان را به بهشت بردند و فرشته ها را راهی جهنم کردند هوا را گرفتند و مرگ را هدیه کردند تو از انتهای پیچک های دلتنگیم می امدی اشفته و نالان بی بار و تکیده... بر روی اندیشه ات خاک نشسته انگار خاک افسرده ی غریبانگی و تو از تمامی سروها می گفتی که شکستند بی پروا،ارام ارام و شمرده صبورتر شده ای از قبل انگار گوشهایم سنگین می شوند و پیشانی ام داغ از حرارت حرفهایت بیتاب می شوم ...بیتاب...بیتاب حوصله ام را به تو هدیه دادم و بی حوصلگی را ارزان خریدم به قیمت تمام لبخندهایت که ترک خوردند به قیمت ابدیتی که در چشمانت خانه داشت اشفته ام می کنی وقتی می ایی اشفته تر از قبل انگار... من هنوز سوگند می خورم و خدا از دوردست ها یا نه...شاید از همین نزدیکی ها به من نگاه می کند حالا بی قرار رسیدنم رسیدن و سرد شدن در انتهای دلتنگی انتهای تمام روزهایی که به سوال طی شد ارام ... ارام... دوباره بی قرارم دلنوشته ای در سکوت
امروز به نام تو ثبت شد به نام تنهایی به نام لحظه هایی که من به یاد تو بودم به یاد دود تلخ و غلیظ سیگارت که در فضای یک اتاقک غم الود میان چهره ی ما و با حسادت او،روان می شد به یاد تقویم شیشه ای و کوچک قلبم که در توالی روزهای بی احساس لگد می خورد امروز به نام تو ثبت شد به نام گمنامی به نام کوچه های بی فردا که با تو طی می شد در این اتاقک مهجور و افسرده و روی این زمین خالی از احساس دلم هوای شیطنت دارد میان این دریچه های ساکت و غمبار دری به سوی اسمان باز است اگرچه من تنها به سوی او روان شده ام ولی نشانه ای از او برای من کافیست که با دلم گوید : امروز به نام تو ثبت شد به نام شیدایی... دلنوشته ای در سکوت
خدایا کمک کن به دلدادگی به طعم پر از جبر اوارگی خدایا کمک کن به اغازها به راز نهفته در این سازها خدایا کمک کن به دستان او برای نوازش،نمایش،حضور خدایا کمک کن که ما بشنویم سخن را در اوای تلخ دریغ دریغ از سیاهی دیوارها دریغ از تباهی پروازها دریغ از قلم،شعر،حرف و سخن دریغ از شب و روز پرپر شدن خدایا کمک کن به چشمان او برای تحمل،صبوری،سکوت برای رهایی از این تنگنا برای پریدن از این بندها من از غم پناهم به توست ای خدا خدای کریم و رحیم و مشکل گشا من از هرچه غیر از تو بود رسته ام که از این پریشانی ام خسته ام دلنوشته ای در سکوت
تو به من نگاه می کنی که خسته ام به چشمانم که نم زده اند و به دستانم که می لرزند به من نگاه می کنی،به غمهایم و به حرفهایی که در دل دارم من تو را می بینم صدایت را می شنوم به من از سپیدی اطراف می گویی من سیاهی می بینم اینجا،سیاهی غم می دهی به شعرهایم تو ستاره ها را از من می گیری تو نورها را، روشنایی ها را می دزدی تو پرنده ها را، قاصدک ها را زندانی قفس می کنی انها می میرند از سیاهی می میرند از سیاهی به کوچه ی اشفتگی ام می بری به من از خط قرمزها می گویی من فقط بی خبری می شنوم و تباهی سکوت می کنم برای کوچ پرستوها سکوت می کنم برای اشفتگی رویاها سکوت می کنم برای قلب هایی که زیر پا له کردی نبض یادگاری ها را به امید گره می زنم وسبز می شوم از فردا سبز سبز دلنوشته ای در سکوت
چمدانت را بسته ام و تمام درها را شمع ها خاموشند و تمام چراغ ها اهسته قدم بردار، ترسی برای وداع ندارم اما، این روزها کم حوصله ام و تو پرهیجان... دلیل نقطه چین های اخر تمام جملاتم را هنوز نفهمیده ام همان طور که تو حرف هایم را... اخرین بار گفتی : " در روزمرگی هایم گم شده ای " اما، چرا هنوز حاضری میان تمام خاطراتم ؟! رد نگاهت را گم کرده ام با وجود حضورت ... با وجود تمام لبخندهای کم رنگت حرف هایت خاکستری شده اند اما، نمی پرسم چرا؟!! فقط بگذار غایب تمام لحظه هایت باشم غایب تمام خوبی ها... بگذار سنگدل باشم و سیاه بگذار سیاه سیاه باشم مثل تمام مردم این حوالی مثل رنگ لباس ادمک های اطرافم ... رنگی نیست،بومی نیست برای نقاشی دیگر این را به یقین می گویم که ستاره هایم را دزدیده اند... حتی تو هم نمی توانی انها را به من بازگردانی حاضر تمام لحظه های غیبتم اسمانت پر ستاره... قلبت را از سیاهخانه ی زندان دلم رها کن تو لایق این ازادی جاودانه ای ازاد باش... دلنوشته ای در سکوت
نگاهم را ببین گاهی که من خسته پریشان و دل ازرده میان گردش این روزهای گنگ پی امید فرداهای تو می گردم و افسوس نگاهی گاه گاهی یاد من نیست مرا گاهی به یاد اور میان دست خط های ورق خورده میان خاطراتی که میان ما مهر اندوه و غم و اشفتگی خورده غم تو حسرت من نیست بدان این شهر دلتنگی قلب هایی این چنین سنگی سهم برجامانده از عشق تو و من نیست من از تو از تمام خستگی هایت بغض جاری شده در نزدیکی اهت گذشتم من شکستم با بدی هایت... دلنوشته ای در سکوت
من دارم تمام می شوم مثل یک احساس مضحک در قلبی یخ زده و با خود فکر می کنم ایا کسی اندوهگین است که ماهی های قرمز در حوضچه ی قدیمی امنیتی ندارند؟!! ایا کسی اندوهگین است که خاک مرده سالهاست پشت پنجره ی خانه ی پیر شیشه ها را نوازش می کند؟!! ایا اهمیتی دارد که ادم ها روز به روز در لاک خود بیشتر فرو می روند؟!! یا از حرص ناگفته هایشان میان عاشقانه های مدرن گل ها را پرپر می کنند؟!! و چه دلتنگ کننده است پوچی احساس من که هر لحظه احساس تمام شدن میان اندام تنهایی ام رخنه می کند...!!! دلنوشته ای در سکوت
بی سبب از من گریخت گرچه می دانستم غمی افزودمش از روزی که به چشم هایش خیره شد اندوه نگاهم و به او بخشیدم هر نفس شکوه و اه و ناله من نمی دانستم عاقبت روزی او در حصارخاطرات سوخته می دود تا عاشقی تا که پیروز شود به من و هرچه به او بد کردم من به او بد کردم من که حتی لحظه ای درک نکردم او را قسمت ما این بود عاقبت از هر چه ترسیدم پدید امد چه سود ان همه از شعر و شیدایی عاشق دم زدن...!! دلنوشته ای در سکوت
دیروز را ورق زدم امروز اینجا با توام از قلب من راضی بمان هر روز جویای توام شمع شدم دودم شدی مهمان هر روزم شدی در خانه ی قلبم بمان هر روز میزبان توام دلنوشته ای در سکوت
عاشقانه می خندم، عارفانه می رقصم در باغ خیال تو صادقانه می گریم می گریم و می پرسم تا کی ز تو من دورم؟ ای شمع سحر دیده من داغ جگر سوزم می دانم و می دانی از حادثه ی ان غم شاید که بیایی تو افسوس که پژمردم خواهم که خیالت را در شوق غزل ریزم بر طاقچه ی قلبم لوح تو بیاویزم اما تو بگو خوبم تا کی ز تو من دورم ای کاش بدانی من در شوق تو می سوزم این تب چه تبیست انگار در اوج تو را دیدم تو قصد سفر داشتی و من چهره ی غم دیدم با از تو فضا پر شد با هر پرش نبضم خواستم دست تو را گیرم افسوس که مبهوتم مبهوتم از ان چشمی که دگر رنگ شب است و غم تا کی به خیال خود من یار توام خوبم افسوس که دیر است و تو رفته ای از خوابم اما تو بدان ای دوست هرگز نروی یادم رنگ قلمم ردیست از پای تو بر قلبم شاید که بیایی تو افسوس که من سردم دلنوشته ای در سکوت
|
About
گاهی که دل ابری می شود ، تلخی این روزگار را به شیرینی خاطرات می بخشم و باور می کنم
Home
|